داستانهای کوتاه و بلند ایرانی و خارجی

این وبلاگ محلی است برای ارائه داستانهای کوتاه و بلند شما عزیزان چنانچه مایلید می توانید داستانهای خود را برای ما از طریق ایمیل ارسال کنید تا به نام خودتان در وبلاگ ثبت شود

کلینیک خدا

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ............

خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.

زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.

آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود

کرده بود و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.

 به ارتوپد رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم....

 

محصولات خود را در فروتل بفروشید

ادامه مطلب   
نویسنده : مجید ثلبی ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٢/٢۱

اطلاعات لطفآ

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .

ادامه مطلب   
نویسنده : مجید ثلبی ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٩

افکار دیگران!

مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت.
چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت، چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند.
او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود.خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند....

 

فروش اینترنتی طلا جواهرات

ادامه مطلب   
نویسنده : مجید ثلبی ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٩

چرچیل و راننده تاکسی

چرچیل(نخست وزیر اسبق بریتانیا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر BBC برای مصاحبه می‌رفت.

هنگامی که به آن جا رسید به راننده گفت آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم....


ادامه مطلب   
نویسنده : مجید ثلبی ; ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٩

عجب خوش شانسی!

پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!

روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!...


ادامه مطلب   
نویسنده : مجید ثلبی ; ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٩

راز خوشبختی

روزگاری مردی فاضل زندگی می‌کرد. او هشت‌سال تمام مشتاق بود راه خداوند را بیابد؛ او هر روز از دیگران جدا می‌شد و دعا می‌کرد تا روزی با یکی از اولیای خدا و یا مرشدی آشنا شود....


ماهیانه 1,000,000 تومان درآمد کسب کنید

ادامه مطلب   
نویسنده : مجید ثلبی ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٩

سه پند لقمان به پسرش

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی

و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟


ماهیانه 1,000,000 تومان درآمد کسب کنید

ادامه مطلب   
نویسنده : مجید ثلبی ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٩

خرید شوهر

یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد.

این مرکز، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد. اما اگر در طبقه ای دری را باز می کردند باید حتما آن مرد را انتخاب می کردند و اگر به طبقه ی بالاتر می رفتند دیگر اجازه ی برگشت نداشتند و هرکس فقط یک بار می توانست از این مرکز استفاده کند.


ادامه مطلب   
نویسنده : مجید ثلبی ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٩

← صفحه بعد